يكي از مواردي كه حضرت امام نظر جمع را بر نظر خودشان مقدم داشتند در همان جريان جنگ تحميلي بود. بعد از فتح خرمشهر امام در مذاكراتي كه با فرماندهان جنگ و جبهه داشتند اين پيشنهاد را دادند كه اگر صدام از ساير مناطق ايران خارج مي‌شود آتش‌بس را بپذيريد و وارد خاك عراق نشويد تا ديروز سرباز عراقي انگيزه‌اي براي جنگيدن نداشت و مجبورش كرده بودند اما امروز اگر شما وارد خاك عراق شويد آن تعصب ناسيوناليستي و حس عروبيت، خواه ناخواه مسائلي را به‌وجود مي‌آورد و سرباز عراقي با دل و جان مي‌جنگد و از سرزمين خودش دفاع مي‌كند. فرماندهان جنگ و جبهه نظر ديگري داشتند و شايد هم حرفشان درست بود آنها مي‌گفتند كه ما به صدام اعتماد نداريم و اگر امروز بخواهيم جنگ را متوقف كنيم ممكن است كه صدام دوباره حمله كند او يك آدم ديوانه و خطرناك است و ما بايد تا سقوط او جلو رويم. امام وقتي كه از فرماندهان جنگ و جبهه اين آمادگي را ديد از نظر خودش دست كشيد و نظر آنها را مقدم داشت و به مردم اعلام كرد كه ما تا پيروزي جلو مي‌رويم. امام هيچ‌وقت به مردم وعده‌اي نداد كه به آن عمل نكند. هميشه از قبل بررسي مي‌كرد و آنچه را از عهده‌اش برمي‌آمد به مردم مي‌گفت. امام با اعتماد به اين نظر سران جنگ و جبهه تصميم گرفتند كه تا پيروزي، مقابل صدام بايستند اما پس از گذشت زماني عده‌اي از همان فرماندهان خودشان را باختند و عده‌اي ترسيدند و عده‌اي هم خسته شدند. ببينيد وقتي يك هواپيماي مسافربري ما را زدند يكي از مسئولان جنگ كه مسلماً امام به او خيلي اميد داشت پشت تلويزيون آمد و با حالتي گريان گفت كه پيام امريكا را دريافت كردم. امام يكدفعه احساس كرد كه كساني كه تا ديروز آن‌گونه مي‌خواستند تا سرنگوني صدام گام بردارند و پيش بروند اين‌طور خودشان را باختند. اين مسئله شباهت زيادي به دوران حضرت امام مجتبي داشت. حضرت امام مجتبي هم زماني ناگزير شد صلح را بپذيرد كه احساس كرد كه تمام فرماندهان نظامي او يا خيانت كرده‌اند يا خود را باخته‌اند در چنين شرايطي براي امام راهي نبود جز اينكه جام زهر را سر بكشد و امام به آنچه مي‌گفت اعتقاد داشت. ايشان گفت جام زهر را سر كشيدم و ديديد كه يك سال نكشيد كه رحلت كرد اين خيلي براي امام سخت بود كه وعده‌اي به مردم داده بود كه نتوانسته بود به آن عمل كند. اينكه مي‌گويد اگر آبرويي داشتم با خدا معامله كردم منظورش همين بود كه واقعاً اين را براي خودش و كشور و ملتش بي‌آبرويي مي‌دانست و اين رنج او را از پا درآورد. وقتي امام پس از فتح خرمشهر مي‌گفت آتش‌بس را بپذيريد. فرماندهان جنگ با عزمي راسخ گفتندكه تا آخر مي‌ايستيم و بعد يكي پس از ديگري آمدند و شروع كردند به مطرح كردن اينكه ما كارد به استخوانمان رسيده و نمي‌توانيم ادامه دهيم. اين روحيه‌ها و كاستي‌هايي كه امام در برخي مسئولان ديد براي او خيلي دردناك بود.